_ باده پرست عزیز چند ماهی هست که تلاش میکنم که کامنت بذارم رو وبلاگت اما بی نتیجه است , صفحه نظراتِ وبلاگت باز نمیشه ... :( خواهشا یه فکری کن و بعد کشف نتایج منو مطلع کن ... ;) (دیگه مجبور شدم اینجا بگم ... :)) )
_ و دوستای عزیزم , درسته کمرنگ بودم , شایدم اینورا بی رنگ ... تمام این مدت می خوندمتون , اما بی ردِپا ... امیدوارم ببخشید , وممنون از لطفِ همتون ...
_این سردرد لعنتی دست از سرم بر نمی داره ...
_ این روزا خاطره ها همش داره زنده میشه , چه خوب , چه بد ...
_ خسته ام , یه کم زیــــــــــــــــــــادی ...
+
نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 0:12 توسط ماهور
|
یهو اومدم اینجا , با اینکه خیلی وقت بود درست و حسابی نمیومدم , که یهو بگم :
Happy Birth Day Mw
متولدِ ماه مهر , با کلی مهربونی , یه دوسته با دلِ صاف و شیرین ...
یه دوست که محبتاشو هیچ وقت فراموش نمی کنم ...
یه دوست که می خوام تو این لحظه ی زیبا شاد باشه تا همیشه ...
یه دوست که کاش میتونستم تو این روزا همونجور که میخواست به حرفاش گوش کنم , ولی خودش خوب میدونه , همیشه خواســــــــــــتم و نشـــــــــــــــــــــده ... :( ولی هستــــــــــــم :) ...
یه دوست که خودش میدونه , خیلی خوبه ...
یه دوست که میدونه که منم فقط واقعیتو میگم (رُک) ... ;)
یه دوست که میدونه تنها نیست ...
یه دوست که شرمندشم , مخصوصا تو این روزا ...
یه دوست که خیلی دوسش دارم ...
یه دوست , یه دوستِ خوب , یه Mw ...
با آرزوی بهترینا ... تولدت مبــــــــــــــــــــــارک ...
+
نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 2:15 توسط ماهور
|
اینجا یه اتفاقاتی افتاده... درسته!!! این پست هم واسه اینکه یه توضیحی راجبه این اتفاقات بدم :
خوب بعدِ پست (روزِ بهار) من دیگه آپ نکردم , یعنی نمی تونستم , تو حال و روزِ خوبی نبودم , تا اینکه طی اتفاقاتی حالم هی بد و بدتر شد تا جایی که دیگه به نهایت رسیدم...
تو این مدت مدت کمرنگ بودم که یهو با یه تحول , متحول شدم و اصطلاحا دوباره جون گرفتم...
رفتم مسافرت , تا یه هفته نبودم و به نت دسترسی نداشتم...
قبل رفتن قالب وبلاگم رو صورتی کردم و این عکس هم که تو فضای About me هست عکس 1 سالگیمه... علت این کار تولدم بود , و اینکه می خواستم برم پیش سارینا (دختر خالم) و تو فکر چیزایی بودم که همیشه میدیدم و به یادش میفتادم , آخه همه میگن سارینا یه جورایی , همه کاراش و اخلاقش و حتی قیافش شبیه منه , و خالم میگه من Role model اِش هستم , یادِ بچگی خودم افتادم :
همش صورتی , همه چی صورتی , جدا از اینکه الآن فقط دور و بره مشکی و تونالیته خاکستری میپلکم ولی دوران بچگی عاشقه رنگ صورتی بودم و همه با این رنگ می شناختنم و کلکسیون باربی و ... خلاصه تو دنیا و عالم پرنسس ها و این حرفا بودم , تا اینکه این چند روز سارینا و افکارِ پاک و کودکانش , اتاقش و حتی خوابهای نازش , این احساسات رو برام زنده کرد و من ماهور کوچولو رو دقیق دیدم و احساس کردم...
25 اُم بود دیدم که هیچ جوری نمی تونم به نت دسترسی داشته باشم , با موبایل blogfa رو باز کردم اما فقط تونستم تیترِ ''زاییده شدم'' رو بذارم و بعد اون هم لطف یه عزیز که همیشه و همیشه شامل حال من میشه پست زیبا و پر اغراق خنده ی خدا رو ثبت کرد...
تا امروز اومدم بگم :
_ بود و نبودِ حقیقتم احتمالیست , و من تنها تکرار سالهایی هستم که دوباره آغاز می شود ...
_ 26 شهریور رو همیشه با بارونش میشناسم , خالم میگه برکته , برکتی ... (;;
_ تولد امسالم خیلی متفاوت بود , بر خلاف انتظار زیبا و به یاد موندنی و دوست داشتنی ...
_ بهار دیدی گفتم منم شهریوریم !!! ...
_ رامین عزیز , ساقیِ میخونه ی باده پرست , فضای وبلاگِ دلنشینت همیشه سرشار از آرامش بوده و هست و ازت متشکرم بابت پست تقدیمیِ زیبات که پر از محبت و مهربونی بود , بارها و بارها میگم ازت ممنونم دوست عزیزم ... و تولدت مبارک ... با بهترین آرزوها ... مست باشی ...
_ و میرسه به کسی که کلامی ندارم در برابر الطافش , کسی که کلامش سرشار از زندگی , سرشار از محبت و امید و پاکی , کسی که با کلامش , بودنم رنگ گرفت و هستنم رو احساس کردم :
آره , ف/الف , یعنی خودِ خودِ کینگ , قدم قدم مدیون محبتت تا ابد ...
_ و تک تک دوستای گُلم که خودشون میدونن چقدر برام عزیزن , چقدر تو قلبم جا دارن و چقدر دوسشون دارم ... از همتون ممنونم ... دوستون دارم ... پایدار باشین ...
_ و خدا , خدا , خدا ... به تو که میرسم میبینم بی کلامم , فقط یه چیزی : عاشــــــــــــــــــــقتم ...
_ و در پایان :
از پدر و مادرم که تنها کسانی هستند می تونند بعد از خدا عشق رو برام معنا کنند و من رو به عشق معتقد ... و تمامی دست اندرکاران ... کمال تشکر رو دارم ...
دوسِتون دارم ...
پیش مرگِتون :
ماهور
+
نوشته شده در شنبه 28 شهریور1388ساعت 22:36 توسط ماهور
|
BAHAR JOOOOOOOOOOOOOONAM HAPPY BIRTH DAY TO YOU AZIZAM....
omidavaram zoode zood khoob shi... miss u ziad... paydar bashi dooste khoobam...
:-*تولدت مبارک نفسی:-*
دیشب بعد از ساعت 12 , 7 شهریور , روزِ بهار , سیگار و اسپرسو :
...
دیشب بعد از ساعت 12 , 7شهریور , روزِ بهار , yahoo messenger :
arman faghat ye kalam javabamo bede plz ghalbam dare az dahanam dar miad daram milarzam in poste akharet haghighat ke nadare na ? dari ba bahar shookhi mikoni mage na?
بهار رفتم رو لینک ساقی تو fb خواستم بهش message بدم بگم , که بهت خبر بده fbit هم چک کنی , آخه 2 تا Gift از من داری که برای اینکه بیاد رو profilet بیاد فقط باید خودت بری تائیدش کنی , آخه می خواستم اولین نفری باشم که رو fb بهت تبریک میگم , ولی به ساقی نگفتم , خواستم surprise شی , پس بدو برو تائیدش کن , که بفهمم Giftato گرفتی... بدو...
منتظرمــــــــــــــــــــــــــــــا...
راستی یادته یه چیزایی یادم دادی؟!! :
گفتم : غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست...
غم دل رو به هيشكي نبايد گفت چون ديوار موش داره موش هم گوش داره همين و بس .
چندان برام خوشایند نیست که بخوام حالم و واسه کسی توصیف کنم ولی نمی دونم یهو چی می شه که:
مدتی خواب برام شده مثل یه دارو ولی یه داروی زهرماری که اگه بخورمش ( و اگه کابوسها رو فاکتور بگیریم ) تا یه چند ساعتی بدک نیستم , ولی خوب مشکل اینجاست که از گلوم پایین نمیره...
این روزا آروم و قرار ندارم...
دیشب دیوونگیم به اوجش رسیده بود , نمی دونم چه مرگم بود , ولی خلاصه خوابم برد , تو کویر ...
من تنها نبودم...
قدم قدم تا...
باز شروع شد , چند وقته باز داره اذیتم میکنه , آره این قلب لعنتی...
خدا بسته همینجا بهش کات بده , وگرنه گند میزنه تو کل فیلمنامتااااااا... از من گفتن بود...
مگه با تو نیستم...؟!! میگم کات بده...
دارم بهت اخطار میدم , که اگه همینجوری ادامه پیدا کنه , از الآن بهت گفته باشم که من کم آوردم...
می خوای دوباره شروع کنم...؟!! خودت خوب میدونی که نرمال نیستم...
از تمام کسایی که در انتظار بودن تشکر فراوون دارم و با عرض معذرت خواهی فراوون...
ممنونم از دوستای عزیزم با دردهای نسبتا" مشترک...
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
من درد مشترکم
مرا فریاد کن.
شاملو
خوب اول از همه اتفاق قشنگ زندگیم در ۲۵ اردیبهشت رو (با اینکه مدتی ازش می گذره) باید بیان کنم:
همیشه آبی بمان آبی ترینم
تولد پاک پاک ترینم مبارک
ساناز جونم تولد تو بهانه ی زیبایی برای تولد من بود
پس بمان زیبا بمان تا بمانم...
دوست دارم نفسی...
و بعدش باید بگم از آخرین پست : آرامش با ۲ فلوکسیتین ۲۰ خیلی می گذره و من در این مدت بسته های کاملش و در حداکثر ۱ ثانیه امتحان کردم ولی بی فایده بود (مثل ۱۲تا قرص امروز تو دانشگاه)...
و حالا یکی از متنهایی که تو اون حال نوشتم و می ذارم :
خبر قتل من آمد و همه گرخیدند
انقدر بد به قتل رسیده ام؟!!!
قاتل بی رحم که بود؟!
کی؟!!!
دروغ نگو..........
راست می گی؟!!!
نه جدی...!!!
جونه ماهور...؟!
نه نه ببخشید......
مرگ ماهور...؟!!!
آره خودم بودم...
خبر رسیده است : ماهور ماهور را کشته...
۱۷/۲/۸۸
ماهور...
میدونی مردی؟!!!
چی؟!!! مگه میشه؟!!! من که دارم می نویسم!!!
آره ولی....
ولی چی؟!!!
ولی تو مردی...
باشه هرچی تو بگی ماهور...
من مردم...
ماهور مرد!!!
فاتحه
راستی واسه یکی از دوستا که از تقلید و کپی گفته بود یه متن جدید دارم :
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همینجاست بخند
آدمک گورتو گم کن و بخند
آدمک زندگی تعطیل است بخند
آدمک مرگ نزدیک است بخند
آدمک مرگ مجاز است بخند
آدمک مرگ نیاز است بخند
آدمک زودتر بمیر و بخند
آدمک میمیری یا بکشمت؟!
آدمک بعد قتلت هم بخند
آدمک بعد غسلت هم بخند
آدمک بعدکفنت هم بخند
آدمک بعد دفنت هم بخند
آدمک به چی بخندی؟!؟!؟!!!
نخند...
+
نوشته شده در سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 0:39 توسط ماهور
|
چون ديوار موش داره
موش هم گوش داره
همين و بس .